حكيم زجاجى

926

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا مرد رهدار بربست دست * به پيشش درافكند چون پيل مست بياورد زارش به نزد وزير * به ره زار ناليد مانند زير سخن‌هاى صوفى همه بازگفت * چو گل چهرهء نامور برشكفت بپرسيد ز آن پير فرتوت سست * كه چون مىشدى اندر اين راه چست براى چه نعلين گرفتى به دست * ز خاشاك و از خار پايت نخست بگو تا در اين نعل بنهفته چيست * در اين راه اين راى و تدبير كيست بلرزيد ، چون بيد از باد پير * بيفتاد بر خاك نالان چو زير بفرمود ناصر كه بشتافتند * ز هم چرم آن نعل بشكافتند يكى نامه ديدند مهرى به روى * بفرمود برخواند آن نامجوى بدانست احوال آن نابكار * فرستاد نامه بر شهريار عضد سخت نالان و رنجور بود * از آن نامور خرمى دور بود فرستاد نزديك ناصر پيام * كه اين مرد بر من نهادست دام سر معتمد چون بيابى بكوب * غم از دل به مرگ بداختر بروب از آن معتمد را دل آگاه شد * به زردى رخش راست چون كاه شد چو در قاهره قوم بسيار داشت * از آن دشمن خويش را خوار داشت نمىآمد از خانهء خود برون * نبد راه كس را سوى اندرون دل ناصر دين درآمد به جوش * نگهداشت خود را به عقل و به هوش چو شد مدتى نيك بربست بار * فرستاد نزد عضد نامدار كه اكنون به غايت هوا گرم شد * به كوه اندرون سنگ‌ها نرم شد مزاج من امروز محرور گشت * ز صحت تن روشنم دور گشت به جايى روم كان خنك‌تر بود * همان آب آنجا سبك‌تر بود به فرمان مير پسنديده‌كار * روان شد به جايى چو خرم‌بهار چو او رفته بد معتمد شاد گشت * ز انديشهء كشتن آزاد گشت شد از قاهره سوى جوسق چو باد * بدانجا ز لهو و طرب كرد ياد همان لحظه شد نزد يوسف خبر * هماى مرادش برآورد پر به اسب اندرآورد چون پيل پاى * سواران به گردش چو پران هماى به يك شب ببريد شش روز راه * بيامد بر جوسق آن شه پگاه